محمد على مجاهدى
167
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
آن شهسوار معركهء كربلا ، حسين * مهمان نو رسيدهء دشت بلا ، حسين گلدستهء بهار امامت به باغ دين * آن نخل تازهپرور لطف خدا ، حسين آن خوبه ناز كردهء آغوش جبريل * آن پارهء دل و جگر مصطفى ، حسين آن نور ديدهء دل زهرا و مرتضى * يعنى : برادر حسن مجتبى ، حسين افتاده در ميانهء بيگانگان دين * بىغمگسار و بيكس و بىآشنا ، حسين شخص حيا و خستهء خصمان بىحيا * كان وفا و ، كشتهء تيغ جفا ، حسين آن خواندهء به رغبت افكندهء به جور * در دست كوفيان دغا مبتلا ، حسين از كوفيان ناكس و ، از شماميان دون * در كربلا نشانهء تير بلا ، حسين از دشمنان شكسته به دل ، خار صد جفا * وز دوستان نديده نسيم وفا ، حسين مانند موج لاله و گل در ره نسيم * در خون خويشتن زده پُر « 1 » دست و پا ، حسين آنت جفاى دشمن و ، اينت وفاى دوست * بىبهره هم ز دشمن و هم دوست ، يا حسين ! زين درد ، پاى عشرت دلها به خواب رفت * اين گرد ، تا به آينهء آفتاب رفت گر صرف ماتم شه دوران شود كم است * هر گريهاى كه وقف بر اولاد آدم است جا دارد ار چو ابروى جانان شود سياه * اين طاق سرنگون كه هلال محرم است از بار غم خميده قد ماه نو ، بلى * پشت سپهر نيز ازين غصهها خم است آوخ ز گريه خيزى اين درد گريهسوز * هر ديده گشت خشك و همان دجلهء يَم است ماه محرم آمد و ، عشرت حرام گشت * باز اول مصيبت و ، باز اول غم است اين پنج روزه عمر ، كجا داد مىدهد * از بهر گريه ، گر دهد عمر ابد كم است باز آن دم است كز پس اين رستخيز خلق * افتند در گمان كه قيامت همين دم است زين غصه بس كه خاطر خورشيد تيره شد * صبحى كه سر زند افق ، شام ماتم است تا روز ، كار دل همه آه پياپى است * تا شب ، مدار ديده به اشك دمادم است در پيش موج گريه ، زمين را چه اعتبار ؟ * اين سيل را معامله با عرش اعظم است
--> ( 1 ) . بسيار